part19
الی به چشمان او خیره شد، به دنبال ردی از صداقت گشت، اما تنها چیزی که دید، انعکاس خودش در چشمان کوک بود؛ انعکاس یک «مهرهی بازی». کوک داشت با او بازی میکرد. هر بوسه، هر نگاهِ طولانی، هر اعترافِ شبانه، فقط حرکاتی در یک نقشهی بزرگتر بود. کوک دقیقاً میدانست چه زمانی باید نزدیک شود تا الی را آرام کند، و چه زمانی باید فاصله بگیرد تا او را تشنهی توجه نگه دارد.
الی در دلش لرزید. حقیقت مثل یک تکه یخ در سینهاش فرو رفت: او برای کوک فقط یک هدف بود. یک سپرِ انسانی یا شاید یک راهِ نفوذ.
الی سعی کرد صدایش نلرزد: «امیدوارم همینطور باشه. چون اگه بفهمم چیزی ازم پنهان شده…»
کوک خندهی کوتاهی کرد و دستش را روی کمر الی گذاشت، فشاری ملایم و مالکانه. «هیچکس نمیتونه بین ما رو بهم بزنه، الی. تو برام عزیزتر از چیزی هستی که فکرش رو میکنی.»
کوک چرخید و به سمت پنجره رفت. الی به پشتِ او نگاه کرد. او حالا میدانست که این مرد، نه تنها یک همکارِ خیانتکار، که یک شکارچیِ ماهر است که دارد از تکتکِ احساسات الی برای رسیدن به «سایهها» استفاده میکند.
الی دستانش را در جیبهایش مشت کرد. بازی شروع شده بود، اما کوک نمیدانست که الی هم دیگر آن مهرهی سادهی سابق نیست.
کوک گوشیاش را برداشت. صفحهاش روشن شد و یک ویبرهی کوتاه و پنهانی حس شد. رفتارِ کوک در آن لحظه، برای الی کمی مشکوک بود. نگاهِ سریعش به صفحه، باز نکردنِ قفلِ گوشی، و جا دادنِ سریع آن در جیبِ دیگرش. انگار پیامی سری دریافت کرده بود که نباید دیده میشد.
الی ابروهایش را بالا انداخت. «چیزی شده؟»
کوک لبخندی زد، اما به نظر میرسید کمی عصبی است. «نه، فقط یه پیام اسپم بود. این روزا دیگه حد و حساب نداره.» سعی کرد لحنش عادی باشد، اما الی حس کرد چیزی در صدایش درست نیست.
«اسپم؟» الی تکرار کرد، صدایش کمی کشدار بود. «با اون سرعت؟»
کوک شانه بالا انداخت. «میدونی که، بعضی وقتا این گوشیها یه جوری هنگ میکنن…» او نگاهش را از الی گرفت و به سمتِ جعبهی ابزار رفت. «مهم نیست. بیا روی مأموریت تمرکز کنیم. جزئیاتِ جدیدی اومده؟»
الی هنوز داشت به آن ویبرهی کوتاه و رفتارِ کوک فکر میکرد. آن حسِ غریزی به او میگفت که موضوع، «اسپم» نبوده. شاید یک «کد» بوده؟ یا یک علامتِ رمز؟ اما مدرکِ قاطعی نداشت. نمیتوانست این شک را درست در ابتدای راه، تبدیل به اتهام کند.
«هنوز نه،» الی جواب داد، صدایش کمی سردتر از قبل شده بود. «ولی باید آماده باشیم.»
کوک سرش را تکان داد و شروع به وارسیِ تجهیزات کرد. الی او را تماشا میکرد. حسِ غریبه بودن، اولین ترکِ کوچک را در اعتمادش ایجاد کرده بود. اما هنوز نمیدانست این ترک، چگونه قرار است در آینده شکافی عمیق شود.
«فعلاً همتیمیایم،» کوک گفت، بدون اینکه نگاهش را به الی بدوزد.
الی فقط سرش را تکان داد. «فعلاً.»
پارت طولانی خدمتتون لذت ببرید برای خوندن پارت بعد کامنت و لایک پارت قبل و این پارت و به حداقل برسونید و باید بگم که من این فیکشنو تا اخرش نوشتم و تموم شده...دوستون دارم ...🤍🎀
#فیک#فیکشن#مافیایی#اسمات#کوک#تهیونگ#بی_تی_اس#فیکشن_کوک
الی در دلش لرزید. حقیقت مثل یک تکه یخ در سینهاش فرو رفت: او برای کوک فقط یک هدف بود. یک سپرِ انسانی یا شاید یک راهِ نفوذ.
الی سعی کرد صدایش نلرزد: «امیدوارم همینطور باشه. چون اگه بفهمم چیزی ازم پنهان شده…»
کوک خندهی کوتاهی کرد و دستش را روی کمر الی گذاشت، فشاری ملایم و مالکانه. «هیچکس نمیتونه بین ما رو بهم بزنه، الی. تو برام عزیزتر از چیزی هستی که فکرش رو میکنی.»
کوک چرخید و به سمت پنجره رفت. الی به پشتِ او نگاه کرد. او حالا میدانست که این مرد، نه تنها یک همکارِ خیانتکار، که یک شکارچیِ ماهر است که دارد از تکتکِ احساسات الی برای رسیدن به «سایهها» استفاده میکند.
الی دستانش را در جیبهایش مشت کرد. بازی شروع شده بود، اما کوک نمیدانست که الی هم دیگر آن مهرهی سادهی سابق نیست.
کوک گوشیاش را برداشت. صفحهاش روشن شد و یک ویبرهی کوتاه و پنهانی حس شد. رفتارِ کوک در آن لحظه، برای الی کمی مشکوک بود. نگاهِ سریعش به صفحه، باز نکردنِ قفلِ گوشی، و جا دادنِ سریع آن در جیبِ دیگرش. انگار پیامی سری دریافت کرده بود که نباید دیده میشد.
الی ابروهایش را بالا انداخت. «چیزی شده؟»
کوک لبخندی زد، اما به نظر میرسید کمی عصبی است. «نه، فقط یه پیام اسپم بود. این روزا دیگه حد و حساب نداره.» سعی کرد لحنش عادی باشد، اما الی حس کرد چیزی در صدایش درست نیست.
«اسپم؟» الی تکرار کرد، صدایش کمی کشدار بود. «با اون سرعت؟»
کوک شانه بالا انداخت. «میدونی که، بعضی وقتا این گوشیها یه جوری هنگ میکنن…» او نگاهش را از الی گرفت و به سمتِ جعبهی ابزار رفت. «مهم نیست. بیا روی مأموریت تمرکز کنیم. جزئیاتِ جدیدی اومده؟»
الی هنوز داشت به آن ویبرهی کوتاه و رفتارِ کوک فکر میکرد. آن حسِ غریزی به او میگفت که موضوع، «اسپم» نبوده. شاید یک «کد» بوده؟ یا یک علامتِ رمز؟ اما مدرکِ قاطعی نداشت. نمیتوانست این شک را درست در ابتدای راه، تبدیل به اتهام کند.
«هنوز نه،» الی جواب داد، صدایش کمی سردتر از قبل شده بود. «ولی باید آماده باشیم.»
کوک سرش را تکان داد و شروع به وارسیِ تجهیزات کرد. الی او را تماشا میکرد. حسِ غریبه بودن، اولین ترکِ کوچک را در اعتمادش ایجاد کرده بود. اما هنوز نمیدانست این ترک، چگونه قرار است در آینده شکافی عمیق شود.
«فعلاً همتیمیایم،» کوک گفت، بدون اینکه نگاهش را به الی بدوزد.
الی فقط سرش را تکان داد. «فعلاً.»
پارت طولانی خدمتتون لذت ببرید برای خوندن پارت بعد کامنت و لایک پارت قبل و این پارت و به حداقل برسونید و باید بگم که من این فیکشنو تا اخرش نوشتم و تموم شده...دوستون دارم ...🤍🎀
#فیک#فیکشن#مافیایی#اسمات#کوک#تهیونگ#بی_تی_اس#فیکشن_کوک
- ۹۵۳
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط